تبليغاتX
بلندی های جولان

بلندی های جولان

چرخ نوشته های سفر

frontiere turque

sur le chantier avec Adi

این آخرین مکانی بود که من و لوئیک با هم بودیم.عکس را یک کارگر تونل ترک گرفت.

من خسته بودم.

از هم جدا می شدیم....

بودن با لوئیک لذت بخش بود.او در وبلاگش درباره ی من حرفهایش را زده.با شرف ها را می شناسند این ها....دقیق اند...بیخود دنبال یکی راه نمی افتند.دیر اعتماد می کنند.بهتر از مشتی ابله دهاتی مسلکند که دور خودشان می چرخند و با صدای وزوز خود و حضراتشان دلخوشند....احمق ها.

من ترجیح دادم دیگر ننویسم....این ها مربوط به من می شود.داشته های من است.بیرون ریختنی نیست.

این پایانی ست بر سفر چهل روزه ی من.

جاده ها اما ادامه دارند.

لوئیک برایم نوشته :برویم به جایی دور....گفتم جایی دور؟

بله جایی دور....جایی دنج برای بازنده ها....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 16:27  توسط من  | 


 

 

VAN GÖLÜ

 

من در ترکیه در به در دنبال این بوده ام که یک سیستم وورد فارسی داشته باشد که نبوده تا به حال وعنقریب به دست آمده.

مدت زمانی پیش من و لوئیک وارد خاک ترکیه شدیم و دویست کیلومتر بعد بر سر یک دوراهی از هم جداشدیم یک طرف به وان می رفت و یک طرف به هاکاری.من راهم سوا بود.همیشه راهم سوا بوده.ساز خودم را می زنم.قبلش ما در کنار روستایی کمپینگ زدیم و با اسپاگتی ئی که لوئیک پخت شب را گذراندیم.اولین شهر یکساکوا بود.....(این نقطه چینها چیز هایی ست که می خواهم درباره ی این شهر بگویم منتها نمی شود و من مثل رمان های  ترجمه ی اخیری که وارد بازار می شود نقطه چین می گذارم بعدن همه اش را یک جایی خواهم نوشت.

 صبح جدایی زنی روستایی برایمان نان آورد و بچه ها که ول کن ما نبودند.این جا روستایی هایش انگار در مزارع شان دیش می کارند. قد تمام ایران من دیش در مزارع دیده ام.اما جالب تر از همه رنگ خانه های روستایی ست که ست است با مزارع شان مثلن اگر هندوانه دارند رنگ فسفری سبز یا صورتی که مال هویج است احتمالن.دهاتی هایشان خیلی شادند......از آن جایی که ممکن است متهم شوم به ترویج اینکه اینجا بهتر است و غربزده معرفی شوم سخن کوتاه و از روی دهاتی ها می پرم(مانده ام با شهر چه کنم!!!!)

من در راه با پلیسی آشنا شدم که رمان ژان کریستف می خواند!!!!فقط کافی بود من نام اورهان پاموک را ببرم خیای خوش حال شد گفت پس در الجزایر هم می شناسندش(چون من خودم را الجزایری معرفی کرده بودم)اصلن حال می کنم با این بی شخصیتی. هر لحظه در حال تغییر ملیتم البته مگر اینکه پاسم را ببینند وگرنه که همه جایی بوده ام حتا یک بار در شهر وان در جواب یک کافه چی خودم را مال یک کشوری نامیدم که اصلن وجود نداشت و طرف چون زیادی ترک بود به روی خودش نیاورد و وانمود کرد که فهمیده. نام سرزمین خیالی من این بود: « یوژی آ ».

بله بعد من تنها شدم. حالا دیگر تنهای تنها بودم.چه زود فرا رسید.من بودم و بادها و رودخانه ی گل آلودی که زیر پایم در دره جریان داشت.

یادم رفت بگویم که اینجا چیزی به نام جاده ی صاف وجود ندارد همه اش گردنه است و سر بالایی هایی که آدم به سرش می زند به عسکری های توی راه خودش را پ.ک.ک معرفی کند تا با ماشین یک راست به زندان برود و بخسبد.

توی راهی که به وان می رفتیم جاده مملو از عسکریون بود. اینجا به ارتشی می گویند عسکری.چون پ.ک.ک ها این حوالی می چرخند و می گفتند مگر شما دیوانه اید که آمده اید توی این جاده.اما ما تنها چیزی که ندیدیم  همین پ ک ک بود.انگار توی توهم بودند.من در جا یاد صحرای تاتارها افتادم.این ها صد برابر آن وضعیت مستقرند وکشیک کردها را می کشند.

با تجهیزات امریکایی و ژست های آمریکایی.برای یک ارتشی که کنجکاو بود ببیند من چه گوش می دهم محسن نامجو را گذاشتم که با آن رقصید!!!!

آخرین قهوه ام را با لوئیک همان صبحی خوردم که زن برایمان نان داغ آورد.

لوئیک مرا در آغوش فشرد چیزی که کم از این ها می شود دید.

گفت:ترای ترای ترای.....

من تقریبن نگاهش نکردم همین طور زل زده بود به من......به گمانم در شهر باشکالا بود.

سیصد کیلومتر بعد شهر وان بود و دریاچه ای که زشت تر از ارومیه است اما بهش رسیده اند و حالا پلاژی ست برای خودش در حد فلوریدا.......

در وان دیدمش.هنگامی که نغمه می خواندم برای خودم و شب گردی خودم را آغاز کرده بودم.....

 

تیت لیس شهر زیبایی بود.خوبی اش این بود که این جا می شد همبرگر گیر آورد.تمام وان را زیرو رو کردم فقط کباب ترکی بود!!!!!من راهم را ادامه دادم.دوربین ندارم.حالا کارم سخت تر شده چون همه چیز بردوش کلمات است.اینجا آتاتورک را می پرستند همه جا مجسم هاش است و همه به یکدیگر چای تعارف می کنند  واگر سوالی داشته باشی با اخم جوابت را نمی دهند اول برایت صندلی می کشند وبعد به حرفت گوش می دهند. شرف دارند.

مرکز توریسم وان کلی آتاشغال داد بهم که نصفی از آنها تاکید می کرد بر اصالت عثمانی ها یک بخشش هم مال تبلیغ قونیه و مولانا بود.می گویند درآمد ترکیه از توریسم سالانه چهار برابر در آمد نفتی ایران است!!!کلی تبلیغ استانبول را می کنند می گویند نیویورک اروپاست چون از تمام ملیت ها هستند.از حالا آرم المپیک استانبول را مردم روی وسایلشان زده اند و ناسیونالسم و از این حر فها.

بدبختی عظما:با ترک ها نمی دانی کجایی صحبت کنی.فارسی که نمی دانند،انگلیسی هم اصلن حرفش را نزن،مثل کرولال ها باید توی خیابان راه بروی و حرف بزنی که خنده ی دیگران را سبب می شود.به تور یک شاعر کرد و ترک ( چه شود) خوردم به نام عثمان نمی دونم چی.در بوک مارکت با هم آشنا شدیم.نشست برایم به شعر ترکی خواندن.بعد دیگر ول کن نبود وچند نفری هم جمع شده بودند و کار داشت بیخ پیدا می کرد.

6برادر را دیدم که کنار هم ردیفی واکس می زدند.

همه شبیه هم.

همه لوچ.

هر وقت از آن کوچه می گذشتم.تمام آن 12 چشم سرگردان می چرخید روی من و می شدند 36 تا بعد چون زاویه ها را نمی دانستی بی نهایت تکرار می شد در مخت.

شهر وان را با گربه اش می شناسند.گربه ای دارد عجیب.یک چشش سبز است و آن یکی آبی.این هم یک جورش است.

 

باشلارا

شهر فقیری که کرد نشین است برعکس شهر قبل که ترک نشین بود و شیک بی در وپیکر وشبیه شهر جنگ زده بود.یاد حرف بو طالب افتادم که در سنندج گفت ما کردها بدبختیم.

اینجا کردها را در حد مرگ تفتیش می کنند. از من گذرنامه  هم نمی خواستند اما تمام جیک و پیک کردها را می ریختند روی داریه.آدم یاد مرز شهرک های فلسطینی نشین و اسرائیل می افتاد.

خسته بودم.......

(...............)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:38  توسط من  | 

من و لوئیک

ایستادن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 21:20  توسط من  | 

تسلیت به شهاب و باشگاهش

 

http://8club.blogfa.com/

 روحش شاد

 

 

Adi et Ismahel

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 17:8  توسط من  | 

جانی هرسینی

 

در هرسین ما به ملاقات یک جادوگر رفتیم. البته جادوگر سالها پیش مرده بود و تنها گورش در این ناحیه بود. خب ما که نمی دانستیم این شخص منفور هرسینی هاست. بعدن به ما گفتند که هرگز در شهر درباره ی او سوالی نکنید چون ممکن است مورد ضرب و شتم واقع شوید.حالا دردسر ما شروع شد. در پارکی بود این قبر و رویش آب رد می شد. هرسینی ها معتقدند اگر آب روی گور او نباشد طلسمش آغاز می شود و همه را به دردسر می اندازد.بیشتر از این نمی شود راجع به جانی هرسین گفت.برای کودکان زیر 12 سال ضرر دارد. فقط این را بگویم که اگر دوست دارید اورا بشناسید همان کالیگولا را بخوانید عین آن رفتار را این بابا کرده است.البت ما روایت های مختلفی شنیدیم که همه را در دفتری نوشته ام و غیر قابل انتشار است.

لوئیک

در دوراهی کرمانشاه بود که دیدیمش.البته او ما را دید. ما مشغول شیطنت بودیم که کنارمان ایستاد.بعدها گفت فکر کردم تو واقعن آرژانتینی هستی.اهل لیل است این لویک. قرار شده تا ارومیه با ما باشد.خودش گفت که با هم باشیم اگر می شود.از کرمانشاه تا سنندج را رکاب زدیم.در کامیاران ما را کچل کردند. می گفتند تا به حال توریست ندیده ایم!!دهن این لویک را آسفالتی کشیدند از نوع اعلاء.برخی از او امضا می گرفتند. لویک تعجب می کرد. می گفت برای چه امضا ؟» و من چه داشتم بگویم.خدا را شکر همه هم فرانسوی ها را خوب می شناسند.میشل پلاتینی  و زیدان و آنری و نامی از کاتبانش نبردند. لویک از ویتنام تا اینجا را رکاب زده است. ما در جالیز هندوانه درباره ی گدار و فردینان سلین صحبت کردیم. عاشق آندره مالرو است و البته کامو را دوست دارد زیاد. من روی خیلی از رفتار شهروندان توی راه ماله می کشیدم. مثلن سه خانواده توی یک گردنه راهمان را با ماشین بستند. من گفتم خودشانند. بعد مردانی را دیدم که موبایل به دست در حالی که از ما فیلم می گرفتند با گوشی هاشان از ماشین پایین پریدند.وقتی فهمیدند  ما ایرانی هستیم و فقط لوئیک فرانسوی است ما را ول کردند و پریدند روی کله ی این لویک بدبخت.

من و لویک نام این ها را مگس گذاشته ایم. مگس هاییی در سایز های مختلف.البته مگس های طلایی عالی اند. ترا به خانه شان دعوت می کنند و بعد حرفشان را می زنند.لویک می شه ویزا بفرستی من بیام فرانسه!!!!!!!!!بله این سرانجام آن سفره  های رنگین است.

من دیلماج بدی نبوده ام تنها برخی اوقات کلماتی را جابه جا گفته ام و چرخانده ام موضوع را تا ختم به خیر شود.این در راستای حفظ شئونات است. و اینکه هرگز ندانستم شربت سکنجبین و کله ژاچه به انگلیسی چه می شود.آن قدر قاطی کرده ام که با اسماعیل دیشب داشتم انگلیسی حرف می زدم!!

گند قضیه هنگامی درآمد که در میدان شریف آباد سنندج هنگامی که ولو شده بودیم روی چمن هایی که بوی پهن می داد ناگهان من آرم موزه ی لوور را بر سر میدان دیدم.قبلش لوئیک بسیار ناراحت بود و پوزخند می زد به عرب های دوبی که شعبه ی شماره 2 لوور را در دبی راه انداخته اند.می گفت مگر می شود لوور شماره ی دوئی هم داشته باشد.من هم می گفتم دیرتی عرب. و ماله می کشیدم اما این بار دیگر نمی شد ماله کشید موزه ی لوور در میدان شریف آباد سنندج جلوی چشممان سبز شده بود آن هم با چراغ هایی رنگی و مسافرانی که هندوانه در جوب آب می گذارشتند تا  بعد و تنها اندکی بعد کارد به جگرش فرو کنند.بله. لوئیک بالاخره دید و خندید.گفت آه لووخ.گفتم فکر نکنم لوور باشد ها گفت یس یس لووخ.گفتم آها اینو می گی یس یس لووخ.گندش در آمد.از این ها گذشته آبشاری که در دل این فضای شیشه ای ایجاد کرده بودند اوج شاه کار بود.

کردها همه اش در آه و ناله اند. می گویند ما بدبختیم. اما ما در فرهنگسرایش گم شدیم. لوئیک می گفت عین هتل است.به این برکت ما گم شدیم. 2 پلاتو داشت و چند سالن برای تئاتر.این کجایش بدبختی ست من نمی دانم.در شهر اکثرن ماشین های مدل بالا دیده می شود و اکثر مدیران شهر بومی اند این کجایش بدبختی ست من ندانستم. انگار خودشان می خواهند خودشان را در یک بدبختی موهوم نگه دارند.

ما قرار است برای کودکان بی سرپرست سنندج تئاتر اجرا کنیم.احتمالن آخر هفته.نمایش مسافر کوچولو با زبان اصلی!! بله لوئیک دیالوگ ها را می خواند و اسماعیل وشاید هم من اجرا کنیم.

 

روایت

 

من در طول این سفر دانستم که تمام ملت ایران یانگوم را دوست دارند و در حد پرستش در باره اش گپ می زنند. پوسترهایش دست به دست می گرددو اکثر آیدی های کفی نت های بچه ها یانگوم شده حتا آقا پسرهای گل و گلاب.برای من جالب است که لوئیک که تحصیل کرده ی رشته ی مکانیک است این همه اطلاعات درباره ی ادبیات  و تاریخ سینما داشته باشد.آن وقت استادان ادبیات دانشگاهی ما گلشیری را نمی شناسند!!!خب از خنده دار هم گذشته به قول لوئیک.

مگس ها عین مگس خواهند مرد.«پترهانتکه

این هم وبلاگ همسفر تازه مان لوئیک است. سفرنامه اش را اینجا بخوانید

 

http://hanoi-hem-velo.blogs-de-voyage.fr/

 

راستی این هم وبلاگی که چند تن از دوستان برای ما راه اندازی کرده اند.من ممنونشانم و امیدوارم که جبران کنم.

 

http://www.weme.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 15:21  توسط من  | 

هرکول بیستونطاق بستان
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 21:31  توسط من  | 

بزرگراه گمشده

من از اول می دانستم شب ها بهتر است.اصولن در شب رکاب زدن مثل در شب نوشتن است.یک حسن دیگری که دارد این است که کسی را نمی بینی. فقط تو هستی و کفتارها که به هنگام نوشتن هم البته هستند.ممیزی می کنند. ما در شب رکاب زدیم.در جاده ای که به سمت باختران می رفت یا همان کرمان شاه. به صحرایی رسیدیم سراسر آتش. یکی صحرا را به آتش کشیده بود و رفته بود. البت قصدشان کمک به رویش بهتر گندم بوده در سال آتی. بعد دیدم لوکیشن خوبی ست. ما غرق آن صحرا شدیم. به صحرا شدم آتش باریده بود.همین طور نگاه کردیم به آن شب هول و خندیدیم البته.من یاد بزرگراه گمشده افتادم. چون مابین آن دود و آتش به ناگهان ماشینی ظاهر شد و یک کلبه ی ویران. یک پیکان قراضه بود و مثل نسخه ی اصلی فیلم فورد نبود.نمی توانستیم دربرویم از جاده ی اصلی هم خارج شده بودیم ضمن اینکه من بیشتر نگران این بودم که توی این بی بنزینی بنزین بنده خدا ناگهان تمام نشود که دردسر است.سراسر هیجان بود. بعد ماشین ایستاد.فیس تو فیس شدیم در فاصله ی صد متری. به ما چراغ زد.ما دست تکان دادیم.بعد از کلبه زنی بیرون آمد با داسی خونین. حالا شما فکر کنید که من داستان سر هم می کنم.البته فکر می کنم خونین بود شاید هم داشته رب می گرفته چون فصل رب گیری ست. بعد ما علامت دادیم به ماشینی که انگار سرنشین نداشت.گفتن این ها  فایده ای ندارد. به درد شما هم نمی خورد.خودتان پاشوید بروید در کوه و کمر رکاب زنید تا بهتان بگویم چقدر کره دارد این شیر محلی. اینجا هم مثل جنوب قضایای سورئالیستی فراوانی یافت می شود.در نزدیکی های آن ماجرا کوهی بود که شبیه زنی بود خوابیده با موهایی افشان.ما گفتیم حالا پا نشود یکهو زیر این مهتاب مثل منمنداث ویرش بگیرد لبی تر کند از ما. پا نمی شد.از خستگی این شب مرده بود انگار.طرز خوابیدنش به جوری بود که انگار به سمت جاده می گفت مرا هم با خود ببرید.کجا می گذاشتیمش اگر می گفت؟بعد به کوه دیگری رسیدیم که می گفتند سینه لیلون. این جا کوه هایش تمایل زیادی به زن شدن دارند. این یکی دیگر اگر از خواب بر می خواست چکارش می کردیم.دردسر واقعی بود.بعد جلوتر توی آن تاریکی دیدم تمام اطافمان کوه است.اگر تمام کوه ها زن بودند چه؟اگر همگی بر می خواستند و ما را شبیه آن اسب سفید بال دار با دوچرخه می دیدند چه؟همه ی کوه ها را شبیه زنان می دیدم در حالت های مختلف. اگر همه گی دسته جمعی می زدند زیر آواز؟اگر اصلن این جاده گیسوی سیاه و دراز زنی بود چشم انتظار چه؟اگر زلفکانش می پیچید دور زنجیر با سر می خوردیم زمین. باید دور می شدم با آخرین توانی که در ر کاب زدنم بود.

معرفی کتاب 

کلیدر بخوانید تا می توانید.به جلد سومش که برسید ما سفرمان تمام شده است.

***********

ما در کرمان شاه هستیم.طاق بستان و بی ستون و فرهاد و شیرین و اینها دیگر.

************

کسی که نه می تواند بنوسید نه می تواند رکاب بزند بهتر است زیپش را بکشد.بهتر است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 21:26  توسط من  | 

راهدر راه
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 20:55  توسط من  | 

شرف داشتن.به باشرفی خود اعتراف کردن.رها شدن در بادها.دست نکشیدن.میل به چرخیدن مابین رکاب ها و زنجیرها.من می نویسم پس هستم.

 

پاریس کوچولو

این لقبی ست که لرهای عزیز به شهر بروجرد داده اند.شهر دردانه ی شان. من در بدو ورود از بس توی گوشم خوانده بودند که پاریس پاریس منتظر شگفتی ئی بودم. مثلن با کتابفروشی های زیاد و بلوار مونپارناث و کافه هایش مواجه شوم. اما چیزی که مشاهده شد غیر از این ها بود.در این شهر تنها تفاوتش با بقیه ی شهور-جمع شهر-لرستان غیور این بود که جوانانش ژل- به غایت زیاد-به موهایشان می زدند و شلوار لی می پوشیدند و فارسی حرف می زدند!!دخترانش هم که بله دیگر. خب اینها نشانه ی بافرهنگی ست؟شنیدم که حتا اینها خوششان نمی آید که بهشان لر اطلاق شود. به بچه هاشان از عنفوان جوانی فارسی یاد می دهند و اگر لری بگویند ماما جیش توی دهنشان می خورد.تمام مردم شهر عصر توی خیابانند.مغازه ها لبالب از جمعیت. مردم مسابقه گذاشته بودند برای خرید لیوان های نشکن و گوشی های جدید تر.چند زن دنبال وانت طالبی می دویدند.همه هندوانه به شرط چاقو م خوردند و یک وانت نمکی توی خیابان وسط ان بلبشو راه افتاده بود که:« آهن قراضه/ نان خشک/یخچال کهنه/رادیاتور کهنه/کتاب می خریم!!رمان هم داشتی می خرید لامصب. من تنها یک دستفروش کتابفروش را دیدم که آن هم کتاب های عزیز نسین و فهیمه و اینها داشت.در ضمن فرهنگ جوانان یک شهر را به گمانم می توان از کافی شاپ هایش شناخت.در جلفا جوانان درکافی شاپ ها گپ می زدند قهوه شان را می خوردند و کتاب می خواندند یا موسیقی گوش می دادند.در تمام کافی شاپ های بروجرد پرنده پر نمی زد. بیشترشان در آبمیوه فروشی ها ترجیح می دادند هویج بستنی با یک کیلو رولت بخورند.

در بدو ورود به پیرمردی برخوردیم که ایستاد جلوی راهمان یعنی تقریبن راه بر ما بست.خب طبیعتن گردنه بگیر نبود چون وسط شهر بود.با دهانی که بوی کباب می داد وپیاز نوبرانه ی همدان ما را بوسید.وقتی گفتیم که از کجا آمده ایم از ذوقش می خواست دوباره ببوسد ما را  که ما نگذاشتیم.گفت من هم در جوانی با دوچرخه 28 رفته ام همدان و برگشته ام.بعد همین طور نشسته بود وسط خیابان و از خاطراتش می گفت و سیگار همایش را دود می کرد.تنهایش گذاشتیم چون دیگر داشت ترافیک ایجاد می کرد.قبلش صدای محسن نامجو را توی گوشش گذاشتم.همراه محسن نامجو می خواند:«ببین دیازپام10خورانده اند خلق را».البته با لهجه ی شیرین لری.

روایت

در یکی از شهرها برای گرفتن باند کشی وارد بیمارستان می شوم.مسئول داروخانه نیست.ویتینگ می شوم.دختری را کشان کشان می آورند.دو زن زیر بازوهاش را گرفته اند.در آخرین لحظه چشمانش توی چشمم می افتد وبعد بیهوش می شود.خودکشی کرده بود. با مقدار زیادی قرص اعصاب.پدرش نمی گذاشت زیاد کنجکاوی کنم. اما به دکتر گفتم. گفتم چه است ماجرا؟گفت عجیبی نیست اینجا چیز عادی ئی ست خودکشی یا خودسوزی دختران جوان.از بیمارستان که بیرون می آیم پسرکی تبلیغ ایرانسل را کف دستم می گذارد.مقابلم با خط نستعلیق نوشته اند: حق را بگو اگر چه تلخ باشد.

******

ما به سمت کرمانشاهان می رویم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 16:7  توسط من  | 

بر بلندیها دن کیشوت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 21:33  توسط من  |