
VAN GÖLÜ
من در ترکیه در به در دنبال این بوده ام که یک سیستم وورد فارسی داشته باشد که نبوده تا به حال وعنقریب به دست آمده.
مدت زمانی پیش من و لوئیک وارد خاک ترکیه شدیم و دویست کیلومتر بعد بر سر یک دوراهی از هم جداشدیم یک طرف به وان می رفت و یک طرف به هاکاری.من راهم سوا بود.همیشه راهم سوا بوده.ساز خودم را می زنم.قبلش ما در کنار روستایی کمپینگ زدیم و با اسپاگتی ئی که لوئیک پخت شب را گذراندیم.اولین شهر یکساکوا بود.....(این نقطه چینها چیز هایی ست که می خواهم درباره ی این شهر بگویم منتها نمی شود و من مثل رمان های ترجمه ی اخیری که وارد بازار می شود نقطه چین می گذارم بعدن همه اش را یک جایی خواهم نوشت.
صبح جدایی زنی روستایی برایمان نان آورد و بچه ها که ول کن ما نبودند.این جا روستایی هایش انگار در مزارع شان دیش می کارند. قد تمام ایران من دیش در مزارع دیده ام.اما جالب تر از همه رنگ خانه های روستایی ست که ست است با مزارع شان مثلن اگر هندوانه دارند رنگ فسفری سبز یا صورتی که مال هویج است احتمالن.دهاتی هایشان خیلی شادند......از آن جایی که ممکن است متهم شوم به ترویج اینکه اینجا بهتر است و غربزده معرفی شوم سخن کوتاه و از روی دهاتی ها می پرم(مانده ام با شهر چه کنم!!!!)
من در راه با پلیسی آشنا شدم که رمان ژان کریستف می خواند!!!!فقط کافی بود من نام اورهان پاموک را ببرم خیای خوش حال شد گفت پس در الجزایر هم می شناسندش(چون من خودم را الجزایری معرفی کرده بودم)اصلن حال می کنم با این بی شخصیتی. هر لحظه در حال تغییر ملیتم البته مگر اینکه پاسم را ببینند وگرنه که همه جایی بوده ام حتا یک بار در شهر وان در جواب یک کافه چی خودم را مال یک کشوری نامیدم که اصلن وجود نداشت و طرف چون زیادی ترک بود به روی خودش نیاورد و وانمود کرد که فهمیده. نام سرزمین خیالی من این بود: « یوژی آ ».
بله بعد من تنها شدم. حالا دیگر تنهای تنها بودم.چه زود فرا رسید.من بودم و بادها و رودخانه ی گل آلودی که زیر پایم در دره جریان داشت.
یادم رفت بگویم که اینجا چیزی به نام جاده ی صاف وجود ندارد همه اش گردنه است و سر بالایی هایی که آدم به سرش می زند به عسکری های توی راه خودش را پ.ک.ک معرفی کند تا با ماشین یک راست به زندان برود و بخسبد.
توی راهی که به وان می رفتیم جاده مملو از عسکریون بود. اینجا به ارتشی می گویند عسکری.چون پ.ک.ک ها این حوالی می چرخند و می گفتند مگر شما دیوانه اید که آمده اید توی این جاده.اما ما تنها چیزی که ندیدیم همین پ ک ک بود.انگار توی توهم بودند.من در جا یاد صحرای تاتارها افتادم.این ها صد برابر آن وضعیت مستقرند وکشیک کردها را می کشند.
با تجهیزات امریکایی و ژست های آمریکایی.برای یک ارتشی که کنجکاو بود ببیند من چه گوش می دهم محسن نامجو را گذاشتم که با آن رقصید!!!!
آخرین قهوه ام را با لوئیک همان صبحی خوردم که زن برایمان نان داغ آورد.
لوئیک مرا در آغوش فشرد چیزی که کم از این ها می شود دید.
گفت:ترای ترای ترای.....
من تقریبن نگاهش نکردم همین طور زل زده بود به من......به گمانم در شهر باشکالا بود.
سیصد کیلومتر بعد شهر وان بود و دریاچه ای که زشت تر از ارومیه است اما بهش رسیده اند و حالا پلاژی ست برای خودش در حد فلوریدا.......
در وان دیدمش.هنگامی که نغمه می خواندم برای خودم و شب گردی خودم را آغاز کرده بودم.....
تیت لیس شهر زیبایی بود.خوبی اش این بود که این جا می شد همبرگر گیر آورد.تمام وان را زیرو رو کردم فقط کباب ترکی بود!!!!!من راهم را ادامه دادم.دوربین ندارم.حالا کارم سخت تر شده چون همه چیز بردوش کلمات است.اینجا آتاتورک را می پرستند همه جا مجسم هاش است و همه به یکدیگر چای تعارف می کنند واگر سوالی داشته باشی با اخم جوابت را نمی دهند اول برایت صندلی می کشند وبعد به حرفت گوش می دهند. شرف دارند.
مرکز توریسم وان کلی آتاشغال داد بهم که نصفی از آنها تاکید می کرد بر اصالت عثمانی ها یک بخشش هم مال تبلیغ قونیه و مولانا بود.می گویند درآمد ترکیه از توریسم سالانه چهار برابر در آمد نفتی ایران است!!!کلی تبلیغ استانبول را می کنند می گویند نیویورک اروپاست چون از تمام ملیت ها هستند.از حالا آرم المپیک استانبول را مردم روی وسایلشان زده اند و ناسیونالسم و از این حر فها.
بدبختی عظما:با ترک ها نمی دانی کجایی صحبت کنی.فارسی که نمی دانند،انگلیسی هم اصلن حرفش را نزن،مثل کرولال ها باید توی خیابان راه بروی و حرف بزنی که خنده ی دیگران را سبب می شود.به تور یک شاعر کرد و ترک ( چه شود) خوردم به نام عثمان نمی دونم چی.در بوک مارکت با هم آشنا شدیم.نشست برایم به شعر ترکی خواندن.بعد دیگر ول کن نبود وچند نفری هم جمع شده بودند و کار داشت بیخ پیدا می کرد.
6برادر را دیدم که کنار هم ردیفی واکس می زدند.
همه شبیه هم.
همه لوچ.
هر وقت از آن کوچه می گذشتم.تمام آن 12 چشم سرگردان می چرخید روی من و می شدند 36 تا بعد چون زاویه ها را نمی دانستی بی نهایت تکرار می شد در مخت.
شهر وان را با گربه اش می شناسند.گربه ای دارد عجیب.یک چشش سبز است و آن یکی آبی.این هم یک جورش است.
باشلارا
شهر فقیری که کرد نشین است برعکس شهر قبل که ترک نشین بود و شیک بی در وپیکر وشبیه شهر جنگ زده بود.یاد حرف بو طالب افتادم که در سنندج گفت ما کردها بدبختیم.
اینجا کردها را در حد مرگ تفتیش می کنند. از من گذرنامه هم نمی خواستند اما تمام جیک و پیک کردها را می ریختند روی داریه.آدم یاد مرز شهرک های فلسطینی نشین و اسرائیل می افتاد.
خسته بودم.......
(...............)