تبليغاتX
بلندی های جولان

بلندی های جولان

چرخ نوشته های سفر

برکه بنگله

بلندی های جولان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 20:45  توسط من  | 

همواره بر بلندی ها قدم زدن. راه رفتن. رکاب زدن بر خط سیاه جاده. به خطوط سفید کمرنگ. شیارهایی که آسفالت را ترک داده. چشم دوختن به مسیر.فکر کردن به کلمات. رکاب زدن بر دوش کلمات. جولان دادن. دل بستن به هیچ.شنیدن. شنیدن حرف هایی ناآشنا.امید به خسته گی داشتن. خوابیدن لابه لای کلمات صحرایی.اجیر کردن خود برای رهایی از خود. برای شناختن خود.

سفر برای من همیشه جذاب بوده.همیشه دلبسته ی نوعی زنده گی ایلیاتی بوده ام. گشتار در دنیای معانی.گم شدن بین خطوطی موازی. همیشه دلهره ی این را داشته ام که اگر یک جا بمانم یخ زیر پایم ذوب می شود و با کله توی این لجنی فرو می روم که زنده گی نام دارد.جولان می دهم بر بلندی هایی که خود می سازم.

این گونه سفر آغاز می شود. یک چیزی که قلقلک می دهت روحت را به سان اقرا اقرا مدام در گوشت تکرار می گوید که زمانش است.

راه با دریا آغاز شد. کناره ی خلیج فارث. راهی که بندری ما را رساند که لنگه اش کم است در این نواحی.بندر لنگه.بادهایی که دور ما می چرخیدند بیشتر مرا یاد باد جن می انداخت. تقوایی پیشگویی بزرگی کرده بود.با این که شهر مدرن شده اما بسیار مرا به آن فیلم ارجاع می داد این فضاها.انگار وارد فضای متروکی شده ای یکهو.تنها دریاست که آرم زیباییست برای این شهر.

گفتم.به آن ناخدا هم گفتم.گفتم که مراقب خرچنگ ها باشد به هر حال. می خندید و نگاه عاقل اندر سفیه ای به من می انداخت و سیگار ۵۷ اش را می کشید. گفتم یکهو دیدی تیغت بزند.به گرگورها زیاد نمی شود اعتماد کرد.دیگر نخندید. گفتم رسیدیم. گفتم نرسیدیم تو بد می بینی ناخدا و به ماهی آبی و زردی خیره شدم که مرا یاد لباس بوکاجونیورز می انداخت.ماهی جان می د اد که بزند به چاک. نمی توانست خودش را بزند به مرده گی  تا مثل خرچنگ ها ارام آرام رد شوند از آن سوراخی که من دیدم درروییست برای تن آبزیان.گفتم نمی توانم ناخدا.باید تا می توانم تن ندهم به گرگور.گفت دوام نمی آوری. گفتم به درک ناخدا من به «آن» فکر می کنم. در لحظه میزیم.کاش به قولآن رفیقی که ناپدید شده بتوان این دوزیست بودن را تاب بیاورم اما من بدبختانه دوزیست هم نیست من بی زیستم و در لاک کنونی خود ریشه زدهام. بیرون آوردن کله ام دشوار است.

گفتم:هنوز خبری نیست ازو.گفتند:نه.گفتم به او بگویید من در سفرم.بابازارها گفته ام برایش وردی بخوانند که بادها را برای نجاتش بفرستد. بادها معرکه اند. اینجا کسی را دیده ام که از زمکان احمد شاه تا به حال طلوع و غروب را دیده و اهل هوا را می شناسد.انگار که سندیاد باشد و بود هم. گفتم که نفرینمان می کنند. گفتم که حمایتمان نکرده اند جز انجمن نمایش.خوشحال بود از سفرمان اما بعد اشک توی چشمانش چمع شد. گفت خدانفرین کند کسی که نفرینتان می کند.

گفتم همین بود.

پا بزن راه ادامه دارد.  

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 19:52  توسط من  | 

شاد نخواهید شد مگر این که جست و جویش کنید و زندگی نخواهید کرد مگر این که به جست و جوی معنایش بپردازید.

آرتور شوپنهاور

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 19:5  توسط من  |