تبليغاتX
بلندی های جولان

بلندی های جولان

چرخ نوشته های سفر

راهدر راه
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 20:55  توسط من  | 

شرف داشتن.به باشرفی خود اعتراف کردن.رها شدن در بادها.دست نکشیدن.میل به چرخیدن مابین رکاب ها و زنجیرها.من می نویسم پس هستم.

 

پاریس کوچولو

این لقبی ست که لرهای عزیز به شهر بروجرد داده اند.شهر دردانه ی شان. من در بدو ورود از بس توی گوشم خوانده بودند که پاریس پاریس منتظر شگفتی ئی بودم. مثلن با کتابفروشی های زیاد و بلوار مونپارناث و کافه هایش مواجه شوم. اما چیزی که مشاهده شد غیر از این ها بود.در این شهر تنها تفاوتش با بقیه ی شهور-جمع شهر-لرستان غیور این بود که جوانانش ژل- به غایت زیاد-به موهایشان می زدند و شلوار لی می پوشیدند و فارسی حرف می زدند!!دخترانش هم که بله دیگر. خب اینها نشانه ی بافرهنگی ست؟شنیدم که حتا اینها خوششان نمی آید که بهشان لر اطلاق شود. به بچه هاشان از عنفوان جوانی فارسی یاد می دهند و اگر لری بگویند ماما جیش توی دهنشان می خورد.تمام مردم شهر عصر توی خیابانند.مغازه ها لبالب از جمعیت. مردم مسابقه گذاشته بودند برای خرید لیوان های نشکن و گوشی های جدید تر.چند زن دنبال وانت طالبی می دویدند.همه هندوانه به شرط چاقو م خوردند و یک وانت نمکی توی خیابان وسط ان بلبشو راه افتاده بود که:« آهن قراضه/ نان خشک/یخچال کهنه/رادیاتور کهنه/کتاب می خریم!!رمان هم داشتی می خرید لامصب. من تنها یک دستفروش کتابفروش را دیدم که آن هم کتاب های عزیز نسین و فهیمه و اینها داشت.در ضمن فرهنگ جوانان یک شهر را به گمانم می توان از کافی شاپ هایش شناخت.در جلفا جوانان درکافی شاپ ها گپ می زدند قهوه شان را می خوردند و کتاب می خواندند یا موسیقی گوش می دادند.در تمام کافی شاپ های بروجرد پرنده پر نمی زد. بیشترشان در آبمیوه فروشی ها ترجیح می دادند هویج بستنی با یک کیلو رولت بخورند.

در بدو ورود به پیرمردی برخوردیم که ایستاد جلوی راهمان یعنی تقریبن راه بر ما بست.خب طبیعتن گردنه بگیر نبود چون وسط شهر بود.با دهانی که بوی کباب می داد وپیاز نوبرانه ی همدان ما را بوسید.وقتی گفتیم که از کجا آمده ایم از ذوقش می خواست دوباره ببوسد ما را  که ما نگذاشتیم.گفت من هم در جوانی با دوچرخه 28 رفته ام همدان و برگشته ام.بعد همین طور نشسته بود وسط خیابان و از خاطراتش می گفت و سیگار همایش را دود می کرد.تنهایش گذاشتیم چون دیگر داشت ترافیک ایجاد می کرد.قبلش صدای محسن نامجو را توی گوشش گذاشتم.همراه محسن نامجو می خواند:«ببین دیازپام10خورانده اند خلق را».البته با لهجه ی شیرین لری.

روایت

در یکی از شهرها برای گرفتن باند کشی وارد بیمارستان می شوم.مسئول داروخانه نیست.ویتینگ می شوم.دختری را کشان کشان می آورند.دو زن زیر بازوهاش را گرفته اند.در آخرین لحظه چشمانش توی چشمم می افتد وبعد بیهوش می شود.خودکشی کرده بود. با مقدار زیادی قرص اعصاب.پدرش نمی گذاشت زیاد کنجکاوی کنم. اما به دکتر گفتم. گفتم چه است ماجرا؟گفت عجیبی نیست اینجا چیز عادی ئی ست خودکشی یا خودسوزی دختران جوان.از بیمارستان که بیرون می آیم پسرکی تبلیغ ایرانسل را کف دستم می گذارد.مقابلم با خط نستعلیق نوشته اند: حق را بگو اگر چه تلخ باشد.

******

ما به سمت کرمانشاهان می رویم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 16:7  توسط من  | 

بر بلندیها دن کیشوت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 21:33  توسط من  | 

من بر بلندی ها ایستاده ام.

*******

از خسته گی نای برخاستن نداشتم. دو گردنه را پشت سر گذاشته بودیم تا به الیگودرز برسیم.سربالایی ها.سر بالایی ها و سربالایی ها را رکاب زدن. فرسوده شدن به امید هیچ وقتی سرپایینی در کار نباشد.اندوهی سیزیف وار.در الیگودرزی که بالاخره رویت شده بود از پس آن کوهها برایمان تعزیه اجرا کردند با لباس شخصی.

اینجا-لرستان- غم چربش بیشتری بر زندگی مردم دارد و تنها شادیشان عروسی ست.توی راهی که به سمت دورود می رفتیم هم دیدیمشان.در جایی به نام دربند.بدون آن تنقلات میدان تجریشی اش.از توی ماشین عروس دستمال های رنگی تکان می دادند.چند نیسان پر تا پر از آدم هم دنبالشان بود.پیرزنی آینه را توی هوا گرفته بود.انگار که مینی بوس با انرژی خورشیدی کار می کند.شاید هم می خواست ببیند تصویر خودش در آن نور کور چطور می شود.برای لباس محلی ها دست تکان دادم.دست تکان ندادند.چون نمی شد.داشتند دست می زدند.تنها پیرمردی که برنو در دستانش بود سری تکان داد به ما.تفنگ را طوری گرفته بود که گفتم حالاست بزند باد چرخ ها را بخواباند.ژستش مرا یاد شکارچی یان گوزن می انداخت در مستندهای راز بقا.در سپیدان می گفتند یکی تیر را اشتباهی خالی کرده توی شکم مادر عروس.شگفتا نشانه گیری.

تنها زنان دستمال های رنگی شان را به ما تکان دادند.

ازنا شهر کوچکی ست.راه آهنی دارد و یک سیلوی گندم که مثل گلوی اژدها وسط شهر روییده.مردمش فقیرند.خیلی.این را می شود از زاغه های کنار شهر فهمید.خیار می فروختند به بهایی نا چیز و تخمه آفتاب گردان به بهایی نازل تر.

 باد سختی می وزید.باد مخالفُ پشه ها و سربالایی این ها دردسرهای ازلی اند.پشه های اصفهان که تا خونت را نمی مکیدند ول کن معامله نبودند.دیگر بی خیال می شدم.می گفتم بفرمایید.بنشینید نوشابه زرد می خورید یا سیاه.

روایت

مردی بود که روی ایوان می نشست و سیگارش را می کشید. او گوشتش شیرین بود. دستانش را همچونی مسیحی مصلوب بر صندلی یه لهستانی به دو طرف می کشید و به ملاقات پشه ها می رفت. پشه ها خونش را می مکیدند.ای پشه ها خونم را بمکید.

****

آن چیز که مرا نمی کشد مرا نیرومند تر می کند.

این سخن از نیچه است.نه باد مخالف مرا می کشد نه این سربالایی هایی که انگار تمامی ندارد و نه پشه ها.من بر بلندی ها ایستاده ام.از این بالا گاوها را می بینم که در کشت زارها مشغول عمل چرا هستند.در بیابان های اصفهان الاغ زیاد بود.الاغ وحشی تا به حال ندیده بودم.در بیابان های بندرلنگه هم شتر زیاد بود. این هم از تفاوت گونه های زیست محیطی که برخی خواستارش بودند.

****

ما در دورود هستیم.کارخانه ی سیمانش درست در وسط شهر قرار دارد.مثل برج ایفل.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 11:5  توسط من  | 

گفتم. به آن پسرک همایجانی هم گفتم. می خواست با چرخ دنبالمان راه بیفتد. هشت سالش کمتر بود به گمانم.گفتم نیا.عاقبت ندارد.آق می شوی بچه.گفتم این زنجیرها تنها روحت را بزرگ می کند.تو رکاب می زنی تا روحت فربه شود.مهم نیست که توی خیابان مسخره ات کنند یا بگویند دیوانه.مهم نیست شب را در کدام بیابان یا باغ متروکه سپری می کنی.مهم راهی ست که در پیش گرفته ای.کاش این جاده ها تمام نمی شد. کاش می رفتم تا بوگوتا یا بوینس آیرث.

*********************

مدت ها بود که به روز نکرده بودیم.دلیلش؟ خب بیشتر کار ما در روستاها بوده. شهر حالم را به هم می زند و آنقدر کلیشه شده که من بروم توی یک چادر ایل قشقایی بنشینم و کاسه ای شیر محلی بخورم و از سگشان بدانم که مثلن شبها چه می کند وروزها در آن بیابان چه می کنداین بهتر است تا عکس 33 پل را بگیرم با جماعتی که بلال می خورند و پوستش را تف می کنند توی زنده جوب.حجم مطالب یادداشت شده آنقدر بالاست که حتا اشاره هم نمیتوان به آن کرد.ما از بندرلنگه به سمت شیراز رفتیم و از آن جا هم کشیدیم به سمت سپیدان و آن بهشتی را که می گویند دیدیم. حقیقتن بهترین مردمان را ما درین ناحیه دیدیم. همایجان. روستایی در نزدیکی سپیدان.پیرمردی که قصاب آن محل بود می گفت اینجا مدفن هما بوده. از زمانی که آمریکایی ها جسد مومیایی اش را از زیر خاک بیرون کشیدند و بردند برکت هم ازینجا رفت.جاده ی شیراز به سپیدان به جاده ی مرگ مشهور است. عرض این جاده 6 متر است و در یکماه گذشته 18 کشته داده.پیرمرد وقتی جاده را نگاه می کرد می رفت توی دنیایی دیگر.دلیلش: پسرش در همین جاده زیر چرخ های یک تریلی با مارک سایپا دیزل لابد رفته بوده و جلوی او جان داده.اعضای تیم ملی دوچرخه سواری هم که در اردو بودند ما را دیدند. دهانشان باز مانده بود که ما چطور از بندر آمده ایم.

بعد از سپیدان به سمت یاسوج رفتیم.بعد سمیرم و شهرضا و بعد اصفهان. در اصفهان به محض ورود به پلاکاردهایی برخوردیم که روی آن عنوان شده بود : هفته ی حسن خلق و اینکه اگر اصفهانی ها با اخلاق می شدند اصفهان بهترین شهر دنیا می شد!!!تاکسی های اصفهان آبی ست برعکس مردمانش که کاسبکارانه به دنیا نگاه می کنند و بسیار بد دهنند.ما به سمت نجف آباد رفتیم که به محض ورود به شهر علم و ایثار یک موتوری که لابد از همان علم و ایثاری ها بود می خواست موبایل همراه ما را بزند که ناکام ماند. اما به جایش ما در امیر آباد و تیران بسیار مورد محبت واقع شدیم.میراث فرهنگی تیران بسیار به ما لطف کرد.شبکه ی خبر هم از ما تصویر گرفت.درهای سنگی ئی در تیران وجود دارد که قدمتش به سیصد سال می رسد. مو به تن آدم سیخ می شد وقتی می خواستی بلغزانی اش.مسیر بعدی ما داران بود. سرزمین مهاجران. اقوام ارمنی و گرجی هم درین محل یافت می شدند. بسیار کمکمان کردند. حتا ما فرصت کردیم به شهرکرد برویم ومنطقه ی سامان و پل زمان خان را ببینیم که بدک نبود.سپس دوباره به داران بازگشتیم و پس از هشت ساعت رکاب سنگین امروز وارد الیگودرز شدیم.این فشرده ای بوداز سفر تا به اینجا.اما فکر می کنم اصل کار در فیلمی باشد که گرفته ایم و همین طور عکسها. عکس آن پیرمرد غوره فروش در روستایی به نام کلستان که دعایمان کرد و غوره ریخت در جیب هامان. یا صدای آن دختر ایلیاتی که برایمان خواند ودیوانه مان کرد.زیاد است. اینجا(الیگودرز) کافی نت را زود می بندند. درشرف بیرون انداختن من هستند. ما به سمت دورود می رویم.

**********************

گفت:از کجا می آیید؟

گفتم ازکجا.

گفت:عندالله.

گفتم: بله عندالله.

برایمان انگور آورد و آب خنک.

گفت:ابولفضل نگه دارتان.

رکاب که می زدیم هنوز کاسه مسی را توی دستش می دیدم که می لرزید.

من رکاب می زنم،پس هستم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 20:37  توسط من  |