

چرخ نوشته های سفر
جانی هرسینی
در هرسین ما به ملاقات یک جادوگر رفتیم. البته جادوگر سالها پیش مرده بود و تنها گورش در این ناحیه بود. خب ما که نمی دانستیم این شخص منفور هرسینی هاست. بعدن به ما گفتند که هرگز در شهر درباره ی او سوالی نکنید چون ممکن است مورد ضرب و شتم واقع شوید.حالا دردسر ما شروع شد. در پارکی بود این قبر و رویش آب رد می شد. هرسینی ها معتقدند اگر آب روی گور او نباشد طلسمش آغاز می شود و همه را به دردسر می اندازد.بیشتر از این نمی شود راجع به جانی هرسین گفت.برای کودکان زیر 12 سال ضرر دارد. فقط این را بگویم که اگر دوست دارید اورا بشناسید همان کالیگولا را بخوانید عین آن رفتار را این بابا کرده است.البت ما روایت های مختلفی شنیدیم که همه را در دفتری نوشته ام و غیر قابل انتشار است.
لوئیک
در دوراهی کرمانشاه بود که دیدیمش.البته او ما را دید. ما مشغول شیطنت بودیم که کنارمان ایستاد.بعدها گفت فکر کردم تو واقعن آرژانتینی هستی.اهل لیل است این لویک. قرار شده تا ارومیه با ما باشد.خودش گفت که با هم باشیم اگر می شود.از کرمانشاه تا سنندج را رکاب زدیم.در کامیاران ما را کچل کردند. می گفتند تا به حال توریست ندیده ایم!!دهن این لویک را آسفالتی کشیدند از نوع اعلاء.برخی از او امضا می گرفتند. لویک تعجب می کرد. می گفت برای چه امضا ؟» و من چه داشتم بگویم.خدا را شکر همه هم فرانسوی ها را خوب می شناسند.میشل پلاتینی و زیدان و آنری و نامی از کاتبانش نبردند. لویک از ویتنام تا اینجا را رکاب زده است. ما در جالیز هندوانه درباره ی گدار و فردینان سلین صحبت کردیم. عاشق آندره مالرو است و البته کامو را دوست دارد زیاد. من روی خیلی از رفتار شهروندان توی راه ماله می کشیدم. مثلن سه خانواده توی یک گردنه راهمان را با ماشین بستند. من گفتم خودشانند. بعد مردانی را دیدم که موبایل به دست در حالی که از ما فیلم می گرفتند با گوشی هاشان از ماشین پایین پریدند.وقتی فهمیدند ما ایرانی هستیم و فقط لوئیک فرانسوی است ما را ول کردند و پریدند روی کله ی این لویک بدبخت.
من و لویک نام این ها را مگس گذاشته ایم. مگس هاییی در سایز های مختلف.البته مگس های طلایی عالی اند. ترا به خانه شان دعوت می کنند و بعد حرفشان را می زنند.لویک می شه ویزا بفرستی من بیام فرانسه!!!!!!!!!بله این سرانجام آن سفره های رنگین است.
من دیلماج بدی نبوده ام تنها برخی اوقات کلماتی را جابه جا گفته ام و چرخانده ام موضوع را تا ختم به خیر شود.این در راستای حفظ شئونات است. و اینکه هرگز ندانستم شربت سکنجبین و کله ژاچه به انگلیسی چه می شود.آن قدر قاطی کرده ام که با اسماعیل دیشب داشتم انگلیسی حرف می زدم!!
گند قضیه هنگامی درآمد که در میدان شریف آباد سنندج هنگامی که ولو شده بودیم روی چمن هایی که بوی پهن می داد ناگهان من آرم موزه ی لوور را بر سر میدان دیدم.قبلش لوئیک بسیار ناراحت بود و پوزخند می زد به عرب های دوبی که شعبه ی شماره 2 لوور را در دبی راه انداخته اند.می گفت مگر می شود لوور شماره ی دوئی هم داشته باشد.من هم می گفتم دیرتی عرب. و ماله می کشیدم اما این بار دیگر نمی شد ماله کشید موزه ی لوور در میدان شریف آباد سنندج جلوی چشممان سبز شده بود آن هم با چراغ هایی رنگی و مسافرانی که هندوانه در جوب آب می گذارشتند تا بعد و تنها اندکی بعد کارد به جگرش فرو کنند.بله. لوئیک بالاخره دید و خندید.گفت آه لووخ.گفتم فکر نکنم لوور باشد ها گفت یس یس لووخ.گفتم آها اینو می گی یس یس لووخ.گندش در آمد.از این ها گذشته آبشاری که در دل این فضای شیشه ای ایجاد کرده بودند اوج شاه کار بود.
کردها همه اش در آه و ناله اند. می گویند ما بدبختیم. اما ما در فرهنگسرایش گم شدیم. لوئیک می گفت عین هتل است.به این برکت ما گم شدیم. 2 پلاتو داشت و چند سالن برای تئاتر.این کجایش بدبختی ست من نمی دانم.در شهر اکثرن ماشین های مدل بالا دیده می شود و اکثر مدیران شهر بومی اند این کجایش بدبختی ست من ندانستم. انگار خودشان می خواهند خودشان را در یک بدبختی موهوم نگه دارند.
ما قرار است برای کودکان بی سرپرست سنندج تئاتر اجرا کنیم.احتمالن آخر هفته.نمایش مسافر کوچولو با زبان اصلی!! بله لوئیک دیالوگ ها را می خواند و اسماعیل وشاید هم من اجرا کنیم.
بزرگراه گمشده
من از اول می دانستم شب ها بهتر است.اصولن در شب رکاب زدن مثل در شب نوشتن است.یک حسن دیگری که دارد این است که کسی را نمی بینی. فقط تو هستی و کفتارها که به هنگام نوشتن هم البته هستند.ممیزی می کنند. ما در شب رکاب زدیم.در جاده ای که به سمت باختران می رفت یا همان کرمان شاه. به صحرایی رسیدیم سراسر آتش. یکی صحرا را به آتش کشیده بود و رفته بود. البت قصدشان کمک به رویش بهتر گندم بوده در سال آتی. بعد دیدم لوکیشن خوبی ست. ما غرق آن صحرا شدیم. به صحرا شدم آتش باریده بود.همین طور نگاه کردیم به آن شب هول و خندیدیم البته.من یاد بزرگراه گمشده افتادم. چون مابین آن دود و آتش به ناگهان ماشینی ظاهر شد و یک کلبه ی ویران. یک پیکان قراضه بود و مثل نسخه ی اصلی فیلم فورد نبود.نمی توانستیم دربرویم از جاده ی اصلی هم خارج شده بودیم ضمن اینکه من بیشتر نگران این بودم که توی این بی بنزینی بنزین بنده خدا ناگهان تمام نشود که دردسر است.سراسر هیجان بود. بعد ماشین ایستاد.فیس تو فیس شدیم در فاصله ی صد متری. به ما چراغ زد.ما دست تکان دادیم.بعد از کلبه زنی بیرون آمد با داسی خونین. حالا شما فکر کنید که من داستان سر هم می کنم.البته فکر می کنم خونین بود شاید هم داشته رب می گرفته چون فصل رب گیری ست. بعد ما علامت دادیم به ماشینی که انگار سرنشین نداشت.گفتن این ها فایده ای ندارد. به درد شما هم نمی خورد.خودتان پاشوید بروید در کوه و کمر رکاب زنید تا بهتان بگویم چقدر کره دارد این شیر محلی. اینجا هم مثل جنوب قضایای سورئالیستی فراوانی یافت می شود.در نزدیکی های آن ماجرا کوهی بود که شبیه زنی بود خوابیده با موهایی افشان.ما گفتیم حالا پا نشود یکهو زیر این مهتاب مثل منمنداث ویرش بگیرد لبی تر کند از ما. پا نمی شد.از خستگی این شب مرده بود انگار.طرز خوابیدنش به جوری بود که انگار به سمت جاده می گفت مرا هم با خود ببرید.کجا می گذاشتیمش اگر می گفت؟بعد به کوه دیگری رسیدیم که می گفتند سینه لیلون. این جا کوه هایش تمایل زیادی به زن شدن دارند. این یکی دیگر اگر از خواب بر می خواست چکارش می کردیم.دردسر واقعی بود.بعد جلوتر توی آن تاریکی دیدم تمام اطافمان کوه است.اگر تمام کوه ها زن بودند چه؟اگر همگی بر می خواستند و ما را شبیه آن اسب سفید بال دار با دوچرخه می دیدند چه؟همه ی کوه ها را شبیه زنان می دیدم در حالت های مختلف. اگر همه گی دسته جمعی می زدند زیر آواز؟اگر اصلن این جاده گیسوی سیاه و دراز زنی بود چشم انتظار چه؟اگر زلفکانش می پیچید دور زنجیر با سر می خوردیم زمین. باید دور می شدم با آخرین توانی که در ر کاب زدنم بود.
معرفی کتاب
کلیدر بخوانید تا می توانید.به جلد سومش که برسید ما سفرمان تمام شده است.
***********
ما در کرمان شاه هستیم.طاق بستان و بی ستون و فرهاد و شیرین و اینها دیگر.
************
کسی که نه می تواند بنوسید نه می تواند رکاب بزند بهتر است زیپش را بکشد.بهتر است.