این آخرین مکانی بود که من و لوئیک با هم بودیم.عکس را یک کارگر تونل ترک گرفت.
من خسته بودم.
از هم جدا می شدیم....
بودن با لوئیک لذت بخش بود.او در وبلاگش درباره ی من حرفهایش را زده.با شرف ها را می شناسند این ها....دقیق اند...بیخود دنبال یکی راه نمی افتند.دیر اعتماد می کنند.بهتر از مشتی ابله دهاتی مسلکند که دور خودشان می چرخند و با صدای وزوز خود و حضراتشان دلخوشند....احمق ها.
من ترجیح دادم دیگر ننویسم....این ها مربوط به من می شود.داشته های من است.بیرون ریختنی نیست.
این پایانی ست بر سفر چهل روزه ی من.
جاده ها اما ادامه دارند.
لوئیک برایم نوشته :برویم به جایی دور....گفتم جایی دور؟
بله جایی دور....جایی دنج برای بازنده ها....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 16:27  توسط من
|
