تبليغاتX
بلندی های جولان -

بلندی های جولان

چرخ نوشته های سفر

شرف داشتن.به باشرفی خود اعتراف کردن.رها شدن در بادها.دست نکشیدن.میل به چرخیدن مابین رکاب ها و زنجیرها.من می نویسم پس هستم.

 

پاریس کوچولو

این لقبی ست که لرهای عزیز به شهر بروجرد داده اند.شهر دردانه ی شان. من در بدو ورود از بس توی گوشم خوانده بودند که پاریس پاریس منتظر شگفتی ئی بودم. مثلن با کتابفروشی های زیاد و بلوار مونپارناث و کافه هایش مواجه شوم. اما چیزی که مشاهده شد غیر از این ها بود.در این شهر تنها تفاوتش با بقیه ی شهور-جمع شهر-لرستان غیور این بود که جوانانش ژل- به غایت زیاد-به موهایشان می زدند و شلوار لی می پوشیدند و فارسی حرف می زدند!!دخترانش هم که بله دیگر. خب اینها نشانه ی بافرهنگی ست؟شنیدم که حتا اینها خوششان نمی آید که بهشان لر اطلاق شود. به بچه هاشان از عنفوان جوانی فارسی یاد می دهند و اگر لری بگویند ماما جیش توی دهنشان می خورد.تمام مردم شهر عصر توی خیابانند.مغازه ها لبالب از جمعیت. مردم مسابقه گذاشته بودند برای خرید لیوان های نشکن و گوشی های جدید تر.چند زن دنبال وانت طالبی می دویدند.همه هندوانه به شرط چاقو م خوردند و یک وانت نمکی توی خیابان وسط ان بلبشو راه افتاده بود که:« آهن قراضه/ نان خشک/یخچال کهنه/رادیاتور کهنه/کتاب می خریم!!رمان هم داشتی می خرید لامصب. من تنها یک دستفروش کتابفروش را دیدم که آن هم کتاب های عزیز نسین و فهیمه و اینها داشت.در ضمن فرهنگ جوانان یک شهر را به گمانم می توان از کافی شاپ هایش شناخت.در جلفا جوانان درکافی شاپ ها گپ می زدند قهوه شان را می خوردند و کتاب می خواندند یا موسیقی گوش می دادند.در تمام کافی شاپ های بروجرد پرنده پر نمی زد. بیشترشان در آبمیوه فروشی ها ترجیح می دادند هویج بستنی با یک کیلو رولت بخورند.

در بدو ورود به پیرمردی برخوردیم که ایستاد جلوی راهمان یعنی تقریبن راه بر ما بست.خب طبیعتن گردنه بگیر نبود چون وسط شهر بود.با دهانی که بوی کباب می داد وپیاز نوبرانه ی همدان ما را بوسید.وقتی گفتیم که از کجا آمده ایم از ذوقش می خواست دوباره ببوسد ما را  که ما نگذاشتیم.گفت من هم در جوانی با دوچرخه 28 رفته ام همدان و برگشته ام.بعد همین طور نشسته بود وسط خیابان و از خاطراتش می گفت و سیگار همایش را دود می کرد.تنهایش گذاشتیم چون دیگر داشت ترافیک ایجاد می کرد.قبلش صدای محسن نامجو را توی گوشش گذاشتم.همراه محسن نامجو می خواند:«ببین دیازپام10خورانده اند خلق را».البته با لهجه ی شیرین لری.

روایت

در یکی از شهرها برای گرفتن باند کشی وارد بیمارستان می شوم.مسئول داروخانه نیست.ویتینگ می شوم.دختری را کشان کشان می آورند.دو زن زیر بازوهاش را گرفته اند.در آخرین لحظه چشمانش توی چشمم می افتد وبعد بیهوش می شود.خودکشی کرده بود. با مقدار زیادی قرص اعصاب.پدرش نمی گذاشت زیاد کنجکاوی کنم. اما به دکتر گفتم. گفتم چه است ماجرا؟گفت عجیبی نیست اینجا چیز عادی ئی ست خودکشی یا خودسوزی دختران جوان.از بیمارستان که بیرون می آیم پسرکی تبلیغ ایرانسل را کف دستم می گذارد.مقابلم با خط نستعلیق نوشته اند: حق را بگو اگر چه تلخ باشد.

******

ما به سمت کرمانشاهان می رویم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 16:7  توسط من  |